لطیفه
به يه طرف مي گن اينجا چي كار مي كني
ميگه:پس كجا چي كار كنم
ميگه:پس كجا چي كار كنم
یه روز یه ....... میره کتاب فروشی میگه کتاب ترک دانا میخوام فروشنده میگه ما کتاب تخیلی نداریم
از طرف ميپرسن قبله كدوم طرفه مي گه كجا آدرس دادن
چپی رفت حج پرده خو نه خدا رو گرفت توبه كرد كه ديگه به راستی ها متلك نگه يهو يه راستی اومد گفت ببخشيد قبله كدوم طرفه چپی گفت ببين خدا خودش داره گير ميده
طرف يك بار رفت حج دو بار رفت قم بهش ميگفتن حاجي قمقمه
یکی مسجد می سازه می بینه کسی نمیاد نماز بخونه میگه نماز صبح یک رکعت بدون وضو
یک روز یک نفر کر(ناشنوا) ماهی میگرفت نفرکر(ناشنوا) دیگر آمدگفت چی میکنی ماهی میگیری نفراولی گفت نه ماهی میگیرم نفر دومی گفت خو من فکرکردم که ماهی میگیری.
بااحترام.
یه سوسمار لب دریا نشسته بود و عینک دودی زده بود و به دریا نگاه میکرد و می گفت : وای چه قدر نوشابه
